تبليغاتX
خِرد خُرد - تاریخ گرایی، وضعیت انضمامی و فهم اکنون
یکی از دوستانم در حال نوشتن مقاله ایست که در بخشی از آن می خواهد نشان دهد در زمانه کنونی، یعنی فضای پر تنش سیاسی چرا علوم اجتماعی و به طور خاص مطالعه فرهنگی "بی چیز" می شود، این چیز هم در مقام شان این ادبیات صادق است و هم در مقام ابژه-تحلیل آن.
در حال نوشتن کتابی هستم که از یک سال قبل کارش را شروع کرده ام با موضوع مطالعه بازنمایی خانواده در رسانه، با کلی تحلیل گفتمانی و دیگر شگرد ها توانسته ام نشان دهم که چگونه منطق اصلی مواجه رسانه با واقعیت بحران زده، آسیب شناسی و ترد است و مبنای نگاه پاتولوژیک را نه از خود واقعیت بلکه از مفروض ذهنی- ایدال خود آغاز می کند، حالا که در پایان این کارم به شدت کل این کار به نظرم بی معنا می رسد" فرایند دی کدینگ یا رمز گشایی از فرم و محتوای یک پکیج اطلاعاتی نظیر هر تولید فرهنگی، نگاهی موشکافانه و ظریف است به زوایای اسطوره ای وقدرت های پنهان شده در پس زبانی علمی یا گفتاری ایدئولوژیک که خود را بدیهی می نمایاند، اما در این چند وقت آنچنان با سویه های به شدت ملموس واقعیت در قالب نفی و ترد مواجه شده ام که انگار تمام تلاش هایم نقش بر آب شده، خود را در مقام اینهمانگویی محافظه کار تر از نفس واقعیت جاری در خیابان ها می بینم.
به یاد کلاسی در جشنواره های تابستانی دانشگاه پلی تکنیک می افتم در باب رو شنفکری که بابک احمدی در بحث نسبت قدرت و روشنفکر، در بحث ماهیت قدرت و مسئولیت روشنفکرد در نزد فوکو به نکته ای بدیهی و ظریف اشاره کرد" اما قدرت در ایران بی مهابا و عریان است بدون هیچ پوشیدگی"، امروز بداهت آن را به شکلی کاملا غیر ظریف، نه تنها فهم بلکه مشاهده می کنیم و بیش از همه چیز در قالب "مرگ"و"رنج".
در این جا مسئله ای برایم دوباره مطرح می شود که پیش از این همواره رنگ وبویی هایدگری داشت، تا پیش از این در میانه هرمنوتیک و تاریخ گرایی در پی " فهم اکنون" بودم، اما امروز بیشتر این "فهم اکنون" سبقه ای مارکسی-بنیامینی و آمیخته به تاریخِ در حال شکل گیری به خود گرفته، نه ابژه ای در فاصله معین.
منطق رمز گشایی یا همان تحلیل انتقادی همچنان کاراست، مادامی که هدف آن تولید آگاهی افشا کننده باشد، اما زمانی که به قول صالح نجفی شبح مردم خیابان هارا فتح کرده است چه کاری جز ترجمه با تاخیر از آن بر می آید، شاید این امر آنجایست که معضل فرانکفورتی هایی نظیر آدرنو با رخداد می 68 از حالتی تئوریک تبدیل به موضعی پالتیک گردید. اشتباه نگیرید، لحظه درخشش چپ انتقادی دقیقا زمانی است که در مسیر تحلیل در زمانی، به لحظه ای نزدیک می شود(تعجیل مارکس در اتمام سرمایه و باز نماندن از جریان تاریخ)، می رسد و یا از آن عبور می کند-در حالی که شعاع پرتو تاریخی آن هنوز قابل روئیت است- که می بایست تمام توان خود را در" فهم اکنون" به مثابه فهم همزمان وضعیت انضمامی بکار گیرد.(نظر مشابه مهرگان را در رخداد بخوانید)
شاید بتوان مفوم رخداد و وفاداری به آن را در اندیشه متفکرانی نظیر آگامبن و بدیو در این پیوند تاریخی میان فهم همزمان و فهم در زمان یافت، لحظه ای که پراکسیس در بالقوه ترین شکل خود انتظار اراده را می کشد، چه اراده به تغیر جهان و چه اراده به دانستن حقیقت، لحظه ای که آگاهی و ارداه( که به ناگزیر مسئولیتی در قالب وفاداری به رخداد ایجاد می کند) قوس الکتریکی کوتاهی بر قرار می کنند. فرد و جامعه هردو برای لحظاتی در این خیرگی، بهت و قسل تعمید، به بصیرتی دست میابند از آن سنخ که نومن(nomen) آن غیر انتقالی است ولی نفس تجربه آن، تجربه-ابژه نسلی را می سازد که آن نسل تا به انتها سودایی باقی می ماند و امید به تغییر وضع موجود را در قالب ستاره قطبی، همان فسیل بارقه ناگهانی که سوسویش در تاریخ تداوم دارد، نشان می گذارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 6:26 توسط صالح اولاد دمشقیه |