نقد کوتاهی بر یادداشت علی میرسپاسی با عنوان"سکولاریسم و مدارا : تفاوت دیدگاه کنشگران داخل و خارج از کشور" در اینجا :
http://www.rahesabz.net/story/26890/
- دفاع از همزیستی میان مسلمانان وسکولارها و بازسازی مدرنیته ودموکراسی بر اساس معیارهاواعتقادات هرجامعه ای مثل ایران سخن کاملا درستی است؛ اما نکته ای که امکان سوبرداشت را فراهم می کند اغماض از نا-امکانات واقعا موجود تاریخی در سنت اسلامی حاکم (تاکید می کنم حاکم) برای همزیستی است.
چرا دولت نمی تواند برای حجاب قانون بگذارد
مقاله "برقع، زندان زن بر روی گاری" این ادعا را مورد انتقاد قرار داد که قانون ممنوعیت برقع در فرانسه، تفکیک حقوقی حوزه خصوصی از دولت را پایمال کرده است. بحث اصلی در آن نوشته این بود که تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی ودولت در دموکراسی های مدرن، به هدف حفظ آزادی وفردیت شهروندان صورت گرفته است. آزادی وفردیتی که در حوزه عمومی به سبب حاکمیت قانون وخیر عمومی - در بسیاری از حوزه ها- از دست می رود. استقلال حوزه خصوصی با اصالت بخشیدن به ارزش ها و سلایق شخصی امکانی است برای مراقبت از آزادی های فردی در برابر محدودیت های قانونی وزندگی اجتماعی. مساله برقع این است که تا چه میزان پوشش برقع با آزادی وفردیت زنان در ارتباط است؟
برقع، زندان زن بر روی گاری
قانون ممنوعیت برقع در چند کشور اروپایی ازجمله فرانسه برای ما نیز دارای اهمیت است. در واقع اشتراکاتی میان مسایل ما و چیستی قانون برقع وجود دارد که مارا به این قانون حساس می سازد. اشتراک اول مساله رابطه میان این قانون با مدرنیته یا به طوردقیق تر دموکراسی است. طالبان دموکراسی در ایران بی شک برایشان مهم است که بدانند سرشت عینی و واقعی دموکراسی در جهان امروز چیست. اهمیت سیاسی این موضوع برای ما هنگامی آشکارتر می شود که قانون برقع صراحتا با یکی از مهمترین اصول دموکراسی یعنی تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی ودولت پیوند خورده است؛ اصلی که بسیاری از انتقادات به نظام های سیاسی غیر دموکراتیک را به خود اختصاص داده است. اشتراک بعدی این قانون و وضعیت ما، اسلام است. داستان برقع در اروپا عینیت یافته تمام آنچیزی است که ما ذیل رابطه اسلام وغرب می شناسیم. می دانیم که این رابطه نقل ونبات فضای روشنفکری وپروژه مدرن سازی ویا دموکراسی خواهی ما حداقل از مشروطه به این طرف بوده است. مساله حجاب اجباری در سیستم سیاسی حاضر نیز بر اهمیت این موضوع بی شک افزوده است.
دانشگاه و بلوغ
پیش مقدمه
این متن به مثابه شلیکی است در میدان نبرد، در سنگر کلاس های درس و در مقابل کل نظام بروکرات منش اساتید و طرح درس هایی که نظام های اندیشه را در سر فصل ها مثله می کنند، این متن را من به عنوان کار تحقیقی کلاس "بررسی مسائل فرهنگی ایران" نوشته ام، کلاسی که به شکلی نمونه وار واجد خصلت های مذکور بود. حال که قرار است این متن، بجای متنی مستقل و مشخص در باره و برای دهمین سالگرد تاسیس جامعه فرهنگی، در ویژه نامه این برنامه چاپ شود، خواستم نکاتی را یاد آوری کنم:
در طول این سالهای به درازا کشیده شده تحصیلم آنچه برای من بیشترین اهمیت را داشته ،برگرداندن فضای کلاس های درس-و کل دانشگاه- به میدان مباحثه ای بوده تا ایدئولوژی و کلبی مسلکی توئمان ساختار و محتوای این کلاس ها-و کل دانشگاه- را به چالش بکشم، گاهی تک افتاده و بَدِه در میان دانشجویانی که تجسد بازتولید احمقانه این ساختار بوده اند و گاهی در قالب دار و دسته ای چریکی در کنار دوستان و همفکرانم.
آیا نویسنده مقاله مسولیت جمعی "خطاب" کرده است؟ نکته اول درنقد نوشته صالح اینجاست. خطاب، مخاطب قرار دادن مخاطبان توسط نوعی ابرسوژه است که دستوراتی متافیزیکی،مقدس،اخلاقی ودینی را ارایه می دهد. نوشته بابک سراسر مخالف این رویکرد است. سوژه ناقد کسی است از درون "ما". او اصرار دارد بربرابری با مخاطبینش: مدام می گوید ما مسلمانان. از سویی دیگرنقدش، نصایحی اخلاقی-دینی نیست. چیزی از انبان دین واخلاق را به مخاطبان نوشته اش یادآوری نمی کند بلکه از سرشتی غایب در دیسکورس اخلاقی مسلمانان پرده برداری می کند: اخلاقی-اجتماعی. خطاب کردن در فاهمه با تذکر دادن قرابت دارد. نوعی هشدار است به چیزی از دست رفته و فراموش شده اما موجود. خطبه در واقع صورت بندی تذکر توسط خطیبی به مدارج عالیه رسیده، است. اتفاقا روشنفکران دینی و بنیادگرایان اند که می توانند در موضع خطاب کردن قرار بگیرند. اولی ایمان ازدست رفته را تذکر می دهد و دومی قدرت از دست رفته را. سوژه ناقد بیرون از این مناسبات به دنبال جایی می گردد. شاید همین راه سوم مدنظر صالح باشد. او می خواهد با نقد، چیزی بیفزاید. از نبودها وفقدان ها حرف بزند نه از فراموش شده ها واز دست رفته ها. حجت های استدلالی او همچون متکلمین سنتی ومدرن از سنت نمی آید. او باخود همین سنت کار دارد. اویی که بدلیل عدم برخورداری اش از سنت دیگر نمی تواند ابرسوژه باشد.
از این جا به بعد قصد ندارم به همان سیاق که بحث را باز کرده ام جمع کنم، بابک از خطاب سخن می گوید اما این خطاب تمهیدی است به تعبیر خودش جدلی، آنچه بابک را بر آن داشته که سوژه ها را خطاب کند، دقیقا آن است که خطاب خود سوژه را بر می سازد. موضع بابک همان نقد تحلیلی است، و همانطور که خود می گوید موضعی "سکولار و عقلانی" اتخاذ کرده چرا که صرفا "عنصری از الف" به شکلی منفصل از کلیتش در" ب" وجود دارد و مستمسک متافیزیکی خطاب وی پیشاپیش با این گذاره تحلیلی "خدا تجلی فرارونده همان جمع است" سکولار شده است.
این موضع زمین تا آسمان با موضع اصلاح دینی امثال شریعتی که کمابیش نقد هایی درونماندگار در سنت دینی هستند و چیزی را از درون آن احیا یا جعل می کنند متفاوت است. پس این خطاب قرار است به همان شیوه نقد تحلیلی عمل کند. یعنی سوژه های اجتماعی با در معرض نقد قرار گرفتن، به باز اندیشی در خود دست زنند و آن نقد را پذیرفته در عقاید و کنش های خود اعمال کنند.
جهان آکنده از ترس است. آدمیان از یکدیگر می ترسند، از همین رو این همه سازوبرگ نظامی این همه ابزار خشونت و شکنجه فراهم می آورند. جهان آکنده از رنج است، وجهی از این رنج نه هستی شناسانه که تاریخی و اجتماعی ست. رنجی ست که ما خود آن را ساخته ایم. اگر بپذیریم که منجی ای بیرون از این جهان، بیرون از مناسبات اینجهانی، بیرون از روابط انسانی وجود ندارد، لاجرم باید بپذیریم که تنها راه کاهش رنج و آلام انسانی این است که در برابر آن نخست مسوول شویم و بار تقصیر خویش را بپذیریم. صحنه ای در رمان جنایت مکافات هست که به درستی بیان گر این مسولیت است: آن جا که راسکلنیکف ـ این تمثال وسوسه ها و آشوب های فردیت عصر جدید ـ پس از شنیدن داستان زندگی محنت بار سونیا در برابر او زانو می زند. سونیا از او می پرسد، چرا در برابر من زانو می زنید؟ راسکلنیکف می گوید : من در برابر رنج بشری زانو زده ام. او سرانجام بار گناه فردی اش ـ قتل دو انسان را ـ پذیرفت و خود را تسلیم کرد. اما فرای این گناهکاری شخصی راسکلنیکف خود را در برابر رنج بشری مسوول می دانست. مقاله «یازده سپتامبر و گناهکاری جمعی مسلمانان» کوششی بود برای گوشزد کردن این مسولیت اخلاقی به مسلمانان و تقصیر جمعی آنان در ظلم، خشونت و رنجی که در جهان ما هست.
در فاجعه یازده سپتامیر چه کسانی گناهکار اند؟ آیا تنها کسانی که مستقیما در این جنایت دست داشته اند مقصر اند؟ مفهوم گناهکاری چیست؟ پژواک دینی این پرسش خود نشان دهنده این واقعیت است که ریشه های تامل اخلاقی ما به ادیان ابراهیمی باز می گردد. این تامل می کوشد مومنان را در برابر خدایی واحد مسوول بداند. خدا تجلی فرارونده همان جمع است. پس تاملی اخلاقی که ریشه هایی در دین دارد می کوشد فرد را در برابر جمع و همچنین جمع را در برابر خودش مسوول بداند. هنگامی که خدا عهدی با قوم خود می بندد در واقع این خود جمع است که بار مسوولیتی را به دوش گرفته است.
پس از پایان جنگ جهانی دوم و جنایت های دهشت بار آلمان نازی کارل یاسپرس انگشت اتهام را رو به تک تک آلمانیان گرفت. فضای سال های پس از جنگ به گونه ای بود که بسیاری در آلمان از زیر بار مسولیت شانه خالی می کردند. خیلی ساده می پرسیدند: به ما چه؟ مگر ما در این جنایت ها نقشی داشته ایم؟ یاسپرس خیلی زود و به گونه ای بسیار رادیکال «همه» آلمانی ها مقصر دانست. در این جا شرح بسیار کوتاهی از بحث یاسپرس به دست می دهیم. و سپس به موردی می پردازیم که به ما مربوط می شود: یازده سپتامبر و دیگر جنایت هایی که مسلمانان بنیاد گرا در جهان انجام می دهند. آیا بار گناه این جنایت ها به دوش همه مسلمانان است؟
وقتی از نااینهمانی صحبت می کنی، فلسطین در کنار آشویتس و کهریزک کمی وصله ناجوری به نظر میرسد. بهتر بود از سپتامبر سیاه یا صبرا وشتیلا نام ببری. خود فلسطین همانطور که گفتی پروژه شکست خورده دولت-ملت سازی سرمایه داری است. اگر بخواهیم در فضای آن نفس بکشیم، اتفاقا دولت-ملت کرانه باختری نمونه موفقی از زنده ماندن ونمردن است در حالیکه مردم غزه با رای به دولت-ملت حماس مرگ را برای خود انتخاب کردند و با سکوتشان در برابر جنایت های سه طرفه اسراییل-حماس-ایران اصلاً قابل مقایسه با بیگناهان آشویتس و کهریزک نیستند. آنها در مرگ فرزندانشان سهیم بودند. این ناسازه ملت-دولت ما را در چنین تضادی گیر می اندازد.